سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
محسن مهراور اهرم
برترین سخن، ذکر خداوند متعال است و اساس حکمت، فرمان برداری اوست . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :1
کل بازدید :359
تعداد کل یاداشته ها : 15
31/2/91
9:24 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
محسن مهراور[0]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
دی 90[10]


جریان فتنه، روندی مشکوک و درون‌گرا را دنبال می‌کرد به طوری که شناسایی آن برای همگان امکان‌پذیر نبود اما شناخت این جریان، تجربه‌ای کاملا ویژه و جدید برای مردم کشور بود.


جریان فتنه در اشتباهی که مرتکب شد و آنان را رسوا کرد، اهانت به مقدسات را که بر سر آن هیچ اختلاف نظری وجود ندارد و مردم کشور آن را نمی‌پذیرند، به شکل واضحی در دستور کار خود قرار داد و همین امر باعث شد ماهیت فتنه‌گران و کسانی که در ارتباط با دست‌های خارجی بودند، افشا شود.


افشای این توطئه یک موهبت الهی برای انقلاب بود و به آگاهی‌بخشی مردم منجر شد.


در روز 9 دی ماه همه جریان‌های سیاسی که اعتقاد به نظام و اصل آن را جزو اصول خود می‌دانستند در صحنه حاضر شدند تا عکس‌العمل همگانی خود علیه فتنه بزرگی که انقلاب را تهدید می‌کرد به جهانیان نشان دهند.


از این رو، 9 دی متعلق به تمامی کسانی است که برای ایران اسلامی دل می‌سوزانند و برای کشور زحمت می‌کشند.


بنابراین بر ماست که این روز بزرگ را زنده نگه داریم و تجربه آن را که از صدر اسلام به ما رسیده است مورد توجه قرار دهیم.


این روز به ما نشان داد که ملت ایران یکی از آگاه‌ترین ملت‌های دنیا در شناسایی توطئه‌گران است و با هوشیاری می‌تواند اقدامات دشمن را باکمترین ضربه‌پذیری، دفع کند.


عکس‌العمل ملت در 9 دی باعث شد جریان‌هایی که قصد سربازگیری بعد از انتخابات 88 را داشتند به تاریکخانه فراموشی سپرده شوند.



9/10/90::: 6:35 ص
نظر()
  
  














 سلطان سریر صبح خیزان



 



سر خیل سپاه اشک ریزان



            متواری راه دلنوازی



 



زنجیری کوی عشقبازی



 .


 .
































یاری دو سه داشت دل رمیده 


     

چون او همه واقعه رسیده



  با آن دو سه یار هر سحرگاه


 

رفتی به طواف کوی آن ماه



      بیرون ز حساب نام لیلی


       

با هیچ سخن نداشت میلی



هرکس که جز این سخن گشادی


 

نشنودی و پاسخش ندادی



      آن کوه که نجد بود نامش


 

لیلی به قبیله هم مقامش




 .


 .

























































وانگه مژه را پر آب کردی


 

با باد صبا خطاب کردی



کی باد صبا به صبح برخیز


 

در دامن زلف لیلی آویز



از باد صبا دم تو جوید


 

با خاک زمین غم تو گوید



بادی بفرستش از دیارت


 

خاکیش بده به یادگارت



هر کو نه چو باد بر تو لرزد


 

نه باد که خاک هم نیرزد



وانکس که نه جان به تو سپارد


 

آن به که ز غصه جان برآرد



گر آتش عشق تو نبودی


 

سیلاب غمت مرا ربودی



ور آب دو دیده نیستی یار


 

دل سوختی آتش غمت زار



خورشید که او جهان فروزست


 

از آه پرآتشم بسوزست



ای شمع نهان خانه جان


 

پروانه خویش را مرنجان










































































































لیلی چو ستاره در عماری


 

مجنون چو فلک به پرده‌داری



لیلی کله بند باز کرده


 

مجنون گله‌ها دراز کرده



لیلی ز خروش چنگ در بر


 

مجنون چو رباب دست بر سر



لیلی نه که صبح گیتی افروز


 

مجنون نه که شمع خویشتن سوز



لیلی بگذار باغ در باغ


 

مجنون غلطم که داغ بر داغ



لیلی چو قمر به روشنی چست


 

مجنون چو قصب برابرش سست



لیلی به درخت گل نشاندن


 

مجنون به نثار در فشاندن



لیلی چه سخن؟ پری فشی بود


 

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود



لیلی سمن خزان ندیده


 

مجنون چمن خزان رسیده



لیلی دم صبح پیش می‌برد


 

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد



لیلی به کرشمه زلف بر دوش


 

مجنون به وفاش حلقه در گوش



لیلی به صبوح جان نوازی


 

مجنون به سماع خرقه بازی



لیلی ز درون پرند می‌دوخت


 

مجنون ز برون سپند می‌سوخت



لیلی چو گل شکفته می‌رست


 

مجنون به گلاب دیده می‌شست



لیلی سر زلف شانه می‌کرد



مجنون در اشک دانه می‌کرد



لیلی می مشگبوی در دست


 

مجنون نه ز می ز بوی می مست



قانع شده این از آن به بوئی


 

وآن راضی از این به جستجوئی



از بیم تجسس رقیبان


 

سازنده ز دور چون غریبان



تا چرخ بدین بهانه برخاست


 

کان یک نظر از میانه برخاست




 (نظامی گنجوی)


  
  

http://bia2mob.net


 


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


  
  

http://bia2mob.net


 


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


9/10/90::: 6:29 ص
نظر()
  
  


 


بالاخره شب سه ساله شد...


یارقیه بنت الحسین


ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد


با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد


امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را


از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد


ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد


مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد


با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟


هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد


از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش


شاید آن شب "زجر" هم وقتی تو را زد، گریه کرد


وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد


آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد